تبليغاتX
محکم بشین دلم این دوره اخره
محکم بشین دلم این دوره اخره

مردم از زخمایی که خوردم از تنهایی

یک بار بار خستگی خود را از شانه‌ های خسته‌ی خود بردار

این بار خسته هم که شدی ان‌ را بر روی شانه‌های خودت بگذار

تو خسته‌ ای از اول راهی که راه تو را کشید به اهی که

نگذار تا تمام شود این راه این اه را به راه خودش نگذار

امشب که بیست و هشتم ابان است من سردم است کو تو و اغوشت؟

سردت که نیست؟ هست؟! اگر سرد است من اتشم! تو را به خودم بسپار

من اجرم نه پنجره‌ ای تازه پرواز می کنی تو به ان سو تر

دیوار کهنه‌ ای است در این سو تر من تکیه داده‌ ام به همین دیوار

امشب که بیست و هشتم اوار است هم سردم است هم به تو محتاجم

هم بیست و هشت بار لهم کرده است یک ربع قرن هیچی این اوار

هم فکر می‌کنم که اگر بودی این بار کج چگونه سبک می‌شد

هم داد می زنم که صلیبت را از شانه‌ی شکسته‌ی من بردار

اخر کدام پنجره بایستی ته مانده‌ی جوانی من باشد؟

قدری بایست اخر راه اینجاست بگذار تا تمام شوم این بار

اخر بگو تمام شود این راه من خسته‌ ام از اول راهی که

راه مرا کشید به اهی من خسته‌ ام از اول این دیدار

پ.ن: خیلی وقته حرفامو از چشام نمی خونی حالمو نمی پرسی دردمو نمی دونی...

نوشته شده در دوشنبه 25 اردیبهشت1391ساعت 11:55 توسط مــهــدی| |

تو روح هر چي رياضيدانه فقط همين :)
نوشته شده در سه شنبه 15 فروردین1391ساعت 10:25 توسط مــهــدی|


 کاش روزی که بی تفاوت بود بی تفاوت می شدم کاش فقط ای کاش..

 بختک رو زندگیمون افتاده پا نمیشه

با گریه هیچ دردی از ما دوا نمیشه

یا هی دروغ گفتیم یا اشتباه کردیم

ما عشق هم نبودیم ما اشتباه کردیم

این قصه اولش با غم شروع شده

پس باید اخرش با غم تموم بشه

اینجوری بهتره حتما مقدره

تقدیر ما دو تا با هم تموم بشه

ما قرارمون بود از عشق هم بمیریم

حتی بلد نبودیم از هم به دل نگیریم

باید قبول کرد و پای شکست وایساد

با هر گناه باید کلی تقاص پس داد...

نوشته شده در جمعه 11 فروردین1391ساعت 14:53 توسط مــهــدی| |

چیزی تغییر نکرده با اینکه میگن نو شده ولی چیزی که نو باشه نمی بینم واسه من که چیزی نو نشده

هر وقت هم تحویل میشه تمدید دوباره ی غم و غصه هاست کاش واقعا یه چیزه جدیدی داشت خسته شدم از

این همه تکرار...

نوشته شده در جمعه 4 فروردین1391ساعت 19:16 توسط مــهــدی| |

نه هوای تازه نه لباس نو می خوام

هفت سین من تویی من فقط تو رو می خوام

دلم امشب از خدا جز تو هیچی نمی خواد

کاش یکی ما دو تا رو با هم اشتی می داد

شب عیدی اسمون وقتی که می باره

بیشتر از شبای پیش عطر قران داره

ببین امشب قلبم مثه اینه روشنه

اینه ی زلال من دیدن عید منه

سال نو یعنی تو وقتی از در تو میای

نذر کردم امشب سفره چیدم که بیای

شادی از تقویمم بی تو رفت و برنگشت

انتظارت منو کشت توی سالی که گذشت

سال نو یعنی تو...

نوشته شده در دوشنبه 29 اسفند1390ساعت 21:33 توسط مــهــدی| |

دروغگوی عزیزم! واسم بجز تو چی مونده؟

کدوم دروغ تو امشب منو تا اینجا کشونده

همون دروغ بزرگی که هیشکی جز تو بلد نیست

همون که قصشو هیشکی تو هیچ کتابی نخونده

پرنده های تو هر صب رو بند رخت طناب

پرنده ی منو از رو طناب کی پرونده؟

کی گریه گرده به جز من؟ کی از تو دست نشسته؟

کی ابر چشماشو هر شب روی دستای تو چلونده

یه مرد درد کشیده که طعم مرگ و چشیده

که با تو بوده و عمری تو بی کسی گذرونده

دروغگوی عزیزم! کی گفته عشق دروغه؟

اگه دروغه کدوم آتیش این پرا رو سوزونده؟

شاید تو راست می گفتی که این قطار قدیمی

همیشه هر کسیو به مقصدش نرسونده

به زندگیم نگا کن دروغگوی عزیزم

به جز دروغ تو هیچی نمونده ،هیچی نمونده


نوشته شده در چهارشنبه 17 اسفند1390ساعت 21:42 توسط مــهــدی| |

یار من همسر گرفت و عشق من بر باد رفت

یاد من از یاد برد و با رقیبم شاد رفت

آنهمه عشق و امید و عهدها در خاک شد

آنهمه سوز و گداز و اشکها از یاد رفت

با سرود آه من بزم عروسی ساز کرد

با جهیز اشک من در خانه داماد رفت

دلبری پیمان شکست و عاشقی از داغ سوخت

مرغکی در دام ماند و شادمان صیاد رفت

باده خوشبختی و شادی من بر خاک ریخت

لاله امید من پر پر شد و بر باد رفت

آنکه عشقش از ازل با هستیم پیوند یافت

آنکه مهرش تا ابد در جان من افتاد رفت

آنکه در افسونگری کرد آنهمه غوغا گریخت

آنکه در عاشق کشی کرد اینهمه بیداد رفت

گفتمش پس عشق من ؟ با خنده گفت ای وای مرد!

گفتمش پس یار من ؟ با عشوه گفت ای داد رفت!

نوشته شده در پنجشنبه 11 اسفند1390ساعت 15:45 توسط مــهــدی| |

بکش زارم چه دایم حرف از آزار می‌گویی

تو خود آزار من کن از چه با اغیار می‌گویی

رقیبان سد سخن گویند و یک یک را کنی تحسین

چو من یک حرف گویم، گوییم بسیار می‌گویی

تغافل می‌زنی گر یک سخن سد بار می‌گویم

و گر گویی جوابی روی بر دیوار می‌گویی

حدیث غیر گویی تا ز غیرت زودتر میرم

پس از عمری که حرفی با من بیمار می‌گویی

نگفتی حال خود تا بود یارای سخن وحشی

مگر وقتی که نبود قوت گفتار می‌گویی

نوشته شده در یکشنبه 7 اسفند1390ساعت 13:15 توسط مــهــدی| |



توی دادگاه عشقت منو محکومم کن

منو از داشتن هر چی عشق محرومم کن

حبس ابد ببر برام هر چی بگی من حاضرم

به خاطره دوس داشتنت تا چوبه ی دارم میرم

خودم می خوام پیش همه به جرم اقرار کنم

هر چی گفتم حقیقته دوباره تکرار کنم

توی دادگاه عشقت عاشقی جرم منه

حکم اعدام زیر بارون عاقبت دوس داشتنه

توی زندون خاطراتت تنها همدم منه

دل بی رحم تو سنگه منو اتیشه میزنه

اما فکر نکن یه لحظه ام زیر حرفم میزنم

زیر شنکجه ام که باشم از تو دل نمی کنم

رو در و دیوار زندون اسم تو حک میکنم

اگه جون ندم از عشقت به خودم شک میکنم

روز موعد رسیده روز رهایی از تن

اوج معراج یه عاشق لذت از عشق مردن
نوشته شده در دوشنبه 6 اردیبهشت1389ساعت 23:8 توسط مــهــدی| |


به ابتذال رو نیاوردم اگر چه زرد می نویسم

نا امید هم نیستم هر چند که گاهی از درد می نویسم

من از باختن در قمار عشق نمی نالم

من از تیزی خنجر نامرد می نویسم

گمان مبر به شعرم جمله ی برگرد می نویسم

گلایه از جمع است اگر چه از فرد می نویسم

من از دستی که دستانم نگرفت دلم خون نیست

من از دستی که دستانم را رها کرد می نویسم

می نویسم که عزیز دیگر برایت غزل نمی نویسم

از عشق از نطفه ای که بست شد از عزل نمی نویسم

بگذار تلخ شود زبان شعر من

هرگز هرگز دیگر اسمی از او نمی نویسم

من این شعر رو به منظور جارو جدل نمی نویسم

دیگر از اینکه ارزویم بود بگیرمت در بغل نمی نویسم

پیداست که چون اعتراف عاشق بودنم حقیقت است

سر افرازم از اینکه با دوز و دقل نمی نویسم
نوشته شده در یکشنبه 22 فروردین1389ساعت 13:16 توسط مــهــدی| |


: